

هوا گرفته بود
باران می بارید
کودکی آهسته گفت:
خدایا گریه نکن درست میشه.
طرزبرخوردباآقایون محترم
نوشته شده توسط افسانه رضایی در دوشنبه هشتم آذر 1389 ساعت 3:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حتماوفقط خانم ها بخوانند!؟!![]()
نوشته شده توسط افسانه رضایی در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ساعت 10:4 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
شاد باشیم و دیگران راشاد کنیم![]()
![]()
در جایی نوشته بود: اگر خواهان یك ساعت شادی هستید، چرت بزنید! اگر خواهان یك روز شاد هستید، به مسافرت بروید! اگر خواهان شادی یك هفتهای هستید، به مرخصی بروید! اگر خواهان شادی یك ماهه هستید، ازدواج كنید! اگر خواهان شادی یك ساله هستید، ثروتی به ارث ببرید! اما اگر خواهان شادی برای همه عمر هستید، از كاری كه میكنید لذت ببرید. ![]()
نوشته شده توسط افسانه رضایی در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ساعت 4:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نگوییم............................ بگوییم ![]()
من با شما مخالفم........................ با احترام به نظر شما و درک ایده تان، ولی به من حق بدین که با شما موافق نباشم!
بشین............................................ بفرمایید!
حالتو ندارم..................................... میشه یه وقت دیگه باهات حرف بزنم!
حال ندارم....................................... الان شاداب نیستم!
افسرده ام..................................... فعلا احساس خوبی ندارم!
شما خیلی پرخاشگرید................... انگاری زود کنترل خودتو از دست میدی!
دنیا یعنی بدبختی............................آره گاهی گذر روزگار، برام سخت میگذره!
من گناهکارم................................... ادم خطا میکنه و فرصت جبران برام هست
هیچکس من رو درک نمیکنه............. برخی از آدما خوب منو می فهمند!
من هیچوقت شانس نداشتم............. گاهی هم خوش شانس بودم!
من همیشه ترس دارم..................... یه موقع هایی هم خیلی شجاع هستم
نوشته شده توسط افسانه رضایی در دوشنبه هجدهم مرداد 1389 ساعت 10:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ساختن دنیای پاره شده
پدر روزنامه مي خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش مي شد . حوصله ي پدر سر رفت وصفحه اي از روزنامه را –که نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت:
-"بيا! کاري برايت دارم . يک نقشه ي دنيا به تو مي دهم ، ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور که هست ، بچيني؟"![]()
![]()
![]()
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين کار است . اما يک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ي کامل برگشت.![]()
پدر با تعجب پرسيد :
"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"![]()
پسر جواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟ اتفاقا پشت همين صفحه ، تصويري از يک آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنيا را هم دوباره ساختم![]()
نوشته شده توسط افسانه رضایی در چهارشنبه سی ام تیر 1389 ساعت 10:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
در حالیکه توی ذهنم مشغول غرغر کردن
بودم به این
مطلب برخوردم و وقتی خوندمش دیدم بیشتر مسائلی
که باعث ناراحتیم شده بودن یک جورایی نعمتن ...![]()
نوشته شده توسط افسانه رضایی در شنبه بیست و ششم تیر 1389 ساعت 9:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پسرک...!!!
پسر کوچکی
، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد .
او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد
.
این تجربه باعث شد که او بقیه روز ها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین
بگیرد و در
جستجوی سکه های بیشتر باشد .
............بروقسمت ادامه مطالب
نوشته شده توسط افسانه رضایی در یکشنبه دوم خرداد 1389 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام
ازاینکه وقت گران بهای خودرادراختیارمن گذاشته ایدسپاسگزارم.
امیدوارم خواندن این مطالب برای شما تاثیرگذارباشه.
باآرزوي موفقيت براي تمام ايراني هاي عزيز
افسانه رضایی
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY